باز هم پاییزدر راه است ووقت ان رسیده که تو باز هم تمامی عالم را
با یک برگ زرد و شکسته ،به من تقدیم کنی.
اما امسال،ان برگ زرد و شکسته منم که بر درخت حیاط خانه تو
تنهایی اش به نفسی بند است و یک نسیم کوتاه مرگش را به همراه
می اورد.
تو بی خیال،زیر غبار شرجی که خبر از بهاری دیر رس دارد،قدم میزنی
و من اینجا در انتظارتو اسیربادهای یخ زده پاییزم و دفترم سر مشقی
جز واژه های غضه و درد ندارد.به خودم می ایم.
من هنوز هم بر روی ان تک درخت اویزانم و به همان نیم نفس بند.
***
هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر زوددلتنگ خونه قدیمیمون بشم
اما دیشب،تا صبح بی اختیارگریه میکردم و نفهمیدم که دلم برای
برای اون خونه تنگ شده یا برای سالهای عمری که اونجا
گذاشتم و امدم!!!
نمیدونم چرا روزهای تولدم غمگین ترین روز زندگیمه؟؟؟
شاید بخاطر اینکه یه سال بزرگتر میشم
شایدم بخاطر یک سالی که بی خودی از دستش دادم.
یه عزیزی بهم گفت :ما ادمها همیشه حسرت گذشته رو میخوریم
غافل از اینکه چند سال دیگه حسرت این روزها هم به حسرت هامون
اضافه میشه.
تولد بهونه ای شد برای خالی کردن دلم یه کمی سبک شدم.
شرمنده دوستهای گلم بازم بهشون نه سر زدم نه خبرشون کردم که
بروزم(اخه هر چی نظر میذارم ارسال نمیشه) قول میدم به همتون یکی یکی
سر بزنم.