نمیدونم چرا تا حرف شب یلدا می شه یاد کرسی می افتم و جمع نوه ها
که زیر کرسی نشستندوهر و کر می کنند.
شاید بخاطر همین تصویر هست که شب یلدا رو دوست دارم بر عکس
خواهرم که عید نوروز و ترجیح میده البته میدونم چرا.
بخاطر سیزده بدر و سبزه گره زدن.بگذریم که چمنهای این دورو زمونه انقدر
بی خاصیت شدن که اگه درخت هم گره بزنی فرجی نخواهد شد!
راستش هر چی فکر کردم برای شب یلدا چی بنویسم چیزی به ذهنم نرسید.
خاطرهام معمولا یه جورند به استثنای این که از تعداد ادمها هر سال کم میشه
و شب یلدا هی کمرنگ تر و کمرنگ تر تا دست اخر برسه به حالا
که مادربزرگ و پدر بزرگ به زورهمه رو دور هم جمع میکنن و ما به جای حرف
زدن با همدیگه می شینیم و زل میزنیم به تلویزیون و هی میخوریم هی میخوریم
تا از حال بریم.
ولی اون وقتها شب یلدا حال و هوای دیگه ای داشت.همه دور هم جمع
می شدیم و از سر و کول هم بالا می رفتیم و انقدر شلوغ می کردیم
که خودمون سرمون درد می گرفت.
توی این شبها مثلا خدا نکرده اگه یکی از فامیل تازه نامزد کرده بود.
اون وقت بود که اینقدر به نامزدهای بیچاره نگاه میکردیم و زاغ سیاهشونو
چوب می زدیم که عاصی می شدن.
اون وقتها هیچ تصوری از دوست داشتن نداشتیم و نهایت چیزی که تو
قلبمون می جنبید محبتهای گاه بیگاه و بی قصد و غرضی بود که به هم
می کردیم و چند دقیقه بعد یادمون می رفت.
بزرگترها هم همیشه یا در حال جدا کردنمون بودن یا اشتی دادنمون اما این
قهر و اشتی ها هیچ دوامی نداشت تا غافل می شدن باز همون اش و
همون کاسه.اما بزرگتر که شدیم شب یلدا رنگ و بوی دیگه ای گرفت.
دیگه با دیدن دیوان حافظ فراری نمی شدیم.می شستیمو شش دانگ
حواسمون به خواجه شیراز بود تا ببینیم چی میگه.همیشه هم از ترس لو رفتن
جرات نمی کردیم نیت اصلی رو بپرسیم و وقتی می گفتن برای چی نیت کردی
با اعتماد به نفس کامل زل می زدیم توی چشم بزرگترها و می گفتیم :می خواستم
ببینم معدل امسالم خوب می شه!!!
چه شبهایی بود این شب یلدا. شبهایی که بزرگترها به جای اشتی دادن ما
اتاقها رو دخترونه پسرونه میکردن.اما خوب هیچ کدوم از این ترفندها کارگر نمی افتاد
بالاخره حافظ از راه می رسید و همه رو دور هم جمع می کرد.
حالا هم بعد این همه سال هنوز هم دیوان پر از صفحه های تا خورده و نشونه
گذاری شده هست.از تصدق همین شبهای یلدا بود که بعضی از شعرهای
حافظ و از بر می شدم بمونه که دیگه چیز زیادی از شعرها توی ذهنم باقی نمونده.
اما حالا همه چی فرق کرده نیتهامون برای فال حافظ شب یلدا عوض شده.
نهایتا می خوایم بدونیم امسال تو کنکور قبول میشیم یا کار پیدا می کنیم و یا اینکه
بالاخره پولدار می شیم و هزار ارزوی رنگ و وارنگی که هیچ معلوم نیست از کجا
سر و کلشون پیدا شده و توی زندگی ما جاخوش کرده.شاید بخاطر همینه که یلدا
هم دیگه مارو دوست نداره و بیخودی کش نمیاد.تا چشم به هم بزنی تموم می شه
ویه صبح دیگه با تموم دردسرهاش از راه می رسه.
خیلی وقتها از خودم می پرسم چرا شبهای یلدا دیگه حال و هوای ثابق و نداره.
نه تنها برای ما بلکه برای بزرگترها هم. البته خیلی چیزها هم دخیلن.جمع شدن
بساط کرسی و اجیل مشکل گشا و ادمهایی که صاف و ساده بودن و دل و
زبونشون یکی بود.
گاهی وقتها دلم خیلی برای بچه های امروز می سوزه.بچه هایی که هیچ خاطره
درست و حسابی از شب یلدا ندارن و نهایت خاطرشون به زورکی هندوانه خوردن و
دیدن فیلمهای رنگا رنگ ختم می شه اخر سر هیچ کدوم تو ذهن ادم نمی مونه.
نمیدونم این بچه ها وقتی بزرگ شدن چه چیزی از شب یلدا برای تعریف کردن
دارن و چطور اونو معنا می کنن.
من که دلم همچنان به همون شبهای یلدای شلوغ و پر هیاهو خوشه که نیمه های
روز شروع می شد و تا دم صبح ادامه پیدا می کرد.
یلدا هم به این چیزها کاری نداره و از راه میرسه و به زور هم که شده مارو دور هم
جمع می کنه.راستی وقت هندوانه خوردن و تخمه شکستن کمی هم به این شب
یلدای بیچاره فکر کنیم.به غم و غصه هاش.به این که دیگه هیچ کس از هیبت و
صولانی بودنش یکه نمی خوره به اینکه چه رقبایی برای این شب پیدا شده مثل شب
کنکور یا شبی که فرداش قراره نتایج کنکور اعلام بشه.از قدیم گفتن حرف راست و
باید از بچه شنید که میگه بلند ترین شب سال شب قبل از امتحانه و زودتر ازهمه
فهمید شب یلدا به چه روزی افتاده.به خاطر پدر بزرگ ها مادر بزرگها و به خاطر
پدر ها و مادرامونم شده کمی هوای این بلندترین شب سال و داشته باشیم.
چیزی ازمون کم نمی شه که،می شه؟؟؟
عمرتون صد شب یلدا دلتون قد یه دریا یادتون همیشه با ما
یلداتون مبارررررررررررررک.
صدای نفسهای او در گوشش پیچید و ریه هایش پر شد از عطر ناب باران
و تن باران خورده خاک،لحظه های زیبا،لحظه های مهتابی اما زیر باران،
لحظه های پر از قطرات پاک باران همه را طی کرد،نه...طی نکرد ،
همه را بلعید همه را نوشیدودوباره داخل کوچه خلوت و بارانی ایستاد.
-گوش کن...خوب گوش کن،حالا وقت شنیدن شرط منه.
چرا شرط را فراموش کرده بودنمیدانست گرمی دستهای باران،
حجم تن خیسش روی سینه او،چشمان بارانی و نگاه بی قرارش...
همه و همه شرط را از یادش برده بود.
تو قول دادی یادت هست تو قول دادی...
و او قول داده بود،خوب به یاد داشت بابت هر شرطی که نمی دانست چیست
و او باید می پذیرفت قول داده بود...
یه سوال؟
اگه بدونین چند وقت بیشتر زنده نیستین و وقت زیادی برا زندگی ندارین
چیکار می کنید؟ (لطفا جواب سوال منو بدین منتظر جوابهاتون هستم)
از صبح متوجه شدم خیلی از دوستهای خوبی که تو این مدت باهاشون
اشنا شدم هر کدوم به یه دلیلی دارن میرن
دلم گرفته
خیلی احساس تنهایی میکنم
این شاخه گلو تقدیم میکنم به تموم دوستهای خوبم
امیدوارم همتون مثل این گل با طراوت بشین و دوباره برگردین
البته عمرتون مثل گل نباشه
(بعضی از بچه ها گفتن که چرا قسمت نظر خواهی این پست فعال نیست
خوب من اینطوری راحت ترم دوستهای گلم میتونن نظراتشونو در مورد این پست
توی پست قبلی بنویسن)
تو قلب منی مادر معصوم منی مادر
حرف دل تنهامو باور می کنی باور
امشب که غم دنیا افتاده روی شونم
ای سنگ صبور من از عشق تو می خونم
جونم به فدای تو ای ماه شب تارم
امشب چه پریشونم گریونم و بیدارم
مادر دل من شیشه ست مادر منو باور کن
گلدون دلم خشکه چشماتو بازم تر کن
مادر تو نوازش کن این عاشق تنها رو
هدیه بده به چشمام ارامش دریا رو
دستم رو بگیر مادر دستاتو بده دستم
حرفهای تو تسکینه غمگینم و دلخسته م
محتاج توام مادر بازم منو پیدا کن
سردم شده از غصه این پنجره رو وا کن
روزت مبارک
شنیده ام خانه ات میان اسمان هفتم است
با پرده هایی از حریر سبز و سقفی پر از ستاره
در حیاط خانه تو یاسی قد کشیده و پر شکوفه است که هر شکوفه اش
باغی از روشنی راشرمنده می کند
خانه تو هفت در استجابت داردکه در کنار هر کدام
فرشته ای ایستاده است و من شنیده ام هر کس تو را صدا کند
هفت در به رویش باز می شود
حیف حیف که نردبان خانه مان تا سایه خانه ات نمی رسد
من هم پر پرواز ندارم
راستی چگونه مهمان خانه ات شوم؟؟؟
(دکتر حمیدی شیرازی)
افسانه مرگ قو
در افسانه ها و ادبیات باستان یونان امده است که اسطوره ای به نام (زئوس)عاشق (یدا)ملکه اسپارتا شد این ملکه زنی بسیار زیبا بودو زئوس هر چه تلاش برای به دست اوردن عشق او کرد موفق نشد از این رو خود را به شکل یک قو در اورد واین قو اینقدر زیبا بود که ملکه عاشق او شد و او نیز به قو تبدیل شد بعد از ان ملکه تخم گذاشت واز ان تخم دو بچه زیبا به دنیا امدندکه(پلی دیوسس)و(هلن)بود از این رو یک صورت فلکی به نام (cygnu)برای جشن گرفتن عشق زئوس تشکیل شد می گویند زئوس که به صورت قو بود هیچگاه به شکل اولیه خود در نیامد وانقدر در دریا ماند تا بالاخره در میان امواج دریا وتنها با دنیا خداحافظی کرد.