من یه ادم فراموش شدم
که تو خودم گم شدم
همه فراموشم کردن.
بهمن ماه
رویای امدنت را
در محفلی از خیال عید
می پیچم
گرد باد بیقراری
در کوچه پرسه میزند
و گاه تاب می خورد
روی شاخه های لخت
می ترسم نکند باد
پنجره را بگشاید
و خواب را از خیال رو یایم جدا کند
در کوچه باد می اید
گاه مثل (فروغ)
دلم برای باغچه می سوزد
و گاه مثل (بهمن)
برای خودم...
نمیدونم چرا تا حرف شب یلدا می شه یاد کرسی می افتم و جمع نوه ها
که زیر کرسی نشستندوهر و کر می کنند.
شاید بخاطر همین تصویر هست که شب یلدا رو دوست دارم بر عکس
خواهرم که عید نوروز و ترجیح میده البته میدونم چرا.
بخاطر سیزده بدر و سبزه گره زدن.بگذریم که چمنهای این دورو زمونه انقدر
بی خاصیت شدن که اگه درخت هم گره بزنی فرجی نخواهد شد!
راستش هر چی فکر کردم برای شب یلدا چی بنویسم چیزی به ذهنم نرسید.
خاطرهام معمولا یه جورند به استثنای این که از تعداد ادمها هر سال کم میشه
و شب یلدا هی کمرنگ تر و کمرنگ تر تا دست اخر برسه به حالا
که مادربزرگ و پدر بزرگ به زورهمه رو دور هم جمع میکنن و ما به جای حرف
زدن با همدیگه می شینیم و زل میزنیم به تلویزیون و هی میخوریم هی میخوریم
تا از حال بریم.
ولی اون وقتها شب یلدا حال و هوای دیگه ای داشت.همه دور هم جمع
می شدیم و از سر و کول هم بالا می رفتیم و انقدر شلوغ می کردیم
که خودمون سرمون درد می گرفت.
توی این شبها مثلا خدا نکرده اگه یکی از فامیل تازه نامزد کرده بود.
اون وقت بود که اینقدر به نامزدهای بیچاره نگاه میکردیم و زاغ سیاهشونو
چوب می زدیم که عاصی می شدن.
اون وقتها هیچ تصوری از دوست داشتن نداشتیم و نهایت چیزی که تو
قلبمون می جنبید محبتهای گاه بیگاه و بی قصد و غرضی بود که به هم
می کردیم و چند دقیقه بعد یادمون می رفت.
بزرگترها هم همیشه یا در حال جدا کردنمون بودن یا اشتی دادنمون اما این
قهر و اشتی ها هیچ دوامی نداشت تا غافل می شدن باز همون اش و
همون کاسه.اما بزرگتر که شدیم شب یلدا رنگ و بوی دیگه ای گرفت.
دیگه با دیدن دیوان حافظ فراری نمی شدیم.می شستیمو شش دانگ
حواسمون به خواجه شیراز بود تا ببینیم چی میگه.همیشه هم از ترس لو رفتن
جرات نمی کردیم نیت اصلی رو بپرسیم و وقتی می گفتن برای چی نیت کردی
با اعتماد به نفس کامل زل می زدیم توی چشم بزرگترها و می گفتیم :می خواستم
ببینم معدل امسالم خوب می شه!!!
چه شبهایی بود این شب یلدا. شبهایی که بزرگترها به جای اشتی دادن ما
اتاقها رو دخترونه پسرونه میکردن.اما خوب هیچ کدوم از این ترفندها کارگر نمی افتاد
بالاخره حافظ از راه می رسید و همه رو دور هم جمع می کرد.
حالا هم بعد این همه سال هنوز هم دیوان پر از صفحه های تا خورده و نشونه
گذاری شده هست.از تصدق همین شبهای یلدا بود که بعضی از شعرهای
حافظ و از بر می شدم بمونه که دیگه چیز زیادی از شعرها توی ذهنم باقی نمونده.
اما حالا همه چی فرق کرده نیتهامون برای فال حافظ شب یلدا عوض شده.
نهایتا می خوایم بدونیم امسال تو کنکور قبول میشیم یا کار پیدا می کنیم و یا اینکه
بالاخره پولدار می شیم و هزار ارزوی رنگ و وارنگی که هیچ معلوم نیست از کجا
سر و کلشون پیدا شده و توی زندگی ما جاخوش کرده.شاید بخاطر همینه که یلدا
هم دیگه مارو دوست نداره و بیخودی کش نمیاد.تا چشم به هم بزنی تموم می شه
ویه صبح دیگه با تموم دردسرهاش از راه می رسه.
خیلی وقتها از خودم می پرسم چرا شبهای یلدا دیگه حال و هوای ثابق و نداره.
نه تنها برای ما بلکه برای بزرگترها هم. البته خیلی چیزها هم دخیلن.جمع شدن
بساط کرسی و اجیل مشکل گشا و ادمهایی که صاف و ساده بودن و دل و
زبونشون یکی بود.
گاهی وقتها دلم خیلی برای بچه های امروز می سوزه.بچه هایی که هیچ خاطره
درست و حسابی از شب یلدا ندارن و نهایت خاطرشون به زورکی هندوانه خوردن و
دیدن فیلمهای رنگا رنگ ختم می شه اخر سر هیچ کدوم تو ذهن ادم نمی مونه.
نمیدونم این بچه ها وقتی بزرگ شدن چه چیزی از شب یلدا برای تعریف کردن
دارن و چطور اونو معنا می کنن.
من که دلم همچنان به همون شبهای یلدای شلوغ و پر هیاهو خوشه که نیمه های
روز شروع می شد و تا دم صبح ادامه پیدا می کرد.
یلدا هم به این چیزها کاری نداره و از راه میرسه و به زور هم که شده مارو دور هم
جمع می کنه.راستی وقت هندوانه خوردن و تخمه شکستن کمی هم به این شب
یلدای بیچاره فکر کنیم.به غم و غصه هاش.به این که دیگه هیچ کس از هیبت و
صولانی بودنش یکه نمی خوره به اینکه چه رقبایی برای این شب پیدا شده مثل شب
کنکور یا شبی که فرداش قراره نتایج کنکور اعلام بشه.از قدیم گفتن حرف راست و
باید از بچه شنید که میگه بلند ترین شب سال شب قبل از امتحانه و زودتر ازهمه
فهمید شب یلدا به چه روزی افتاده.به خاطر پدر بزرگ ها مادر بزرگها و به خاطر
پدر ها و مادرامونم شده کمی هوای این بلندترین شب سال و داشته باشیم.
چیزی ازمون کم نمی شه که،می شه؟؟؟
عمرتون صد شب یلدا دلتون قد یه دریا یادتون همیشه با ما
یلداتون مبارررررررررررررک.
رفتنت یادم هست،روزهای التهاب یادم هست.
چشم های غرق اشک هنوز در سکوت رفتنت غریبه اند.
هنوز ماندن تو را برای لحظه ای بهانه میکنم.
هنوز این عبور سرد را نمی توانم از نظر جدا کنم در شکستن
حریم جادهای رفتنت،تو از میان حرفهای اخرت فقط سکوت
را اشاره کردی ومن فقط به یاد تو به سایه های بعد رفتنت
سلام میدهم،و در خیال خودبه دست های تو که میرسم
برای لحظه ای به یاد حرف نا تمام اخرم دلم پر از ملال
می شود،و تو چه ساده میروی و من برای باورش ...
و من برای باورش چه کودکم...
باز پائیز است...
باز این دل از غمی دیرینه لب ریز است.
باز میلرزد بخود سر شاخه های بیدسر گردان.
باز میریزد فرو بر چهر ام باران.
باز رنجورم،خداوندا،پریشانم.
باز می بینم که بی تابانه گریانم.
باز پائیز است...
باز این دنیا غم انگیز است.
باز پائیز است و هنگام جدائیها
باز پائیز است و مرگ اشنائیها
...
باز هم پاییزدر راه است ووقت ان رسیده که تو باز هم تمامی عالم را
با یک برگ زرد و شکسته ،به من تقدیم کنی.
اما امسال،ان برگ زرد و شکسته منم که بر درخت حیاط خانه تو
تنهایی اش به نفسی بند است و یک نسیم کوتاه مرگش را به همراه
می اورد.
تو بی خیال،زیر غبار شرجی که خبر از بهاری دیر رس دارد،قدم میزنی
و من اینجا در انتظارتو اسیربادهای یخ زده پاییزم و دفترم سر مشقی
جز واژه های غضه و درد ندارد.به خودم می ایم.
من هنوز هم بر روی ان تک درخت اویزانم و به همان نیم نفس بند.
***
هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر زوددلتنگ خونه قدیمیمون بشم
اما دیشب،تا صبح بی اختیارگریه میکردم و نفهمیدم که دلم برای
برای اون خونه تنگ شده یا برای سالهای عمری که اونجا
گذاشتم و امدم!!!
نمیدونم چرا روزهای تولدم غمگین ترین روز زندگیمه؟؟؟
شاید بخاطر اینکه یه سال بزرگتر میشم
شایدم بخاطر یک سالی که بی خودی از دستش دادم.
یه عزیزی بهم گفت :ما ادمها همیشه حسرت گذشته رو میخوریم
غافل از اینکه چند سال دیگه حسرت این روزها هم به حسرت هامون
اضافه میشه.
تولد بهونه ای شد برای خالی کردن دلم یه کمی سبک شدم.
شرمنده دوستهای گلم بازم بهشون نه سر زدم نه خبرشون کردم که
بروزم(اخه هر چی نظر میذارم ارسال نمیشه) قول میدم به همتون یکی یکی
سر بزنم.
سلام...
اول از همه دوستهای خوبم معذرت میخوام که بهشون سر نمی زنم
شرمنده همه میدونم خیلی بی معرفتم (خودم قبول دارم)
یه مدت نیستم البته یه مدت خیلی کوتاه
تا اول مهر که روز تولدمه
دلم خیلی گرفته از همه چی ...از ادمهای دورو برم ...
از زندگی ،از این دنیا،از کسایی که دورمو گرفتن و
میخوان نشون بدن که دوسم دارن ولی نمیدونن که
اصلا بازیگر خوبی نیستن
کاش یه جایی رو داشتم که موقع دلتنگی و تنهایی میتونستم
بریم اونجا و خودموقایم کنم تا کسی پیدام نکنه
(به یاد بازیهای کودکی وقتی قایم میشدم و کسی پیدام نمیکرد
داد میزدم و میگفتم من برنده شدم ،من برنده شدم)
کاش الانم میتونستم قایم بشم و کسی پیدام نکنه
قول میدم دیگه داد نزنم من برنده شدم
تو سکوت و ارامش خودم میموندم تا اروم بشم
...
کهنه فروش داد میزنه...چراغ شکسته میخریم...
کفشهای پاره میخریم...
اسباب کهنه میخریم...
بی اختیار داد میزنم...کهنه فروش...
قلب شکسته میخری...
صدای نفسهای او در گوشش پیچید و ریه هایش پر شد از عطر ناب باران
و تن باران خورده خاک،لحظه های زیبا،لحظه های مهتابی اما زیر باران،
لحظه های پر از قطرات پاک باران همه را طی کرد،نه...طی نکرد ،
همه را بلعید همه را نوشیدودوباره داخل کوچه خلوت و بارانی ایستاد.
-گوش کن...خوب گوش کن،حالا وقت شنیدن شرط منه.
چرا شرط را فراموش کرده بودنمیدانست گرمی دستهای باران،
حجم تن خیسش روی سینه او،چشمان بارانی و نگاه بی قرارش...
همه و همه شرط را از یادش برده بود.
تو قول دادی یادت هست تو قول دادی...
و او قول داده بود،خوب به یاد داشت بابت هر شرطی که نمی دانست چیست
و او باید می پذیرفت قول داده بود...
یه سوال؟
اگه بدونین چند وقت بیشتر زنده نیستین و وقت زیادی برا زندگی ندارین
چیکار می کنید؟ (لطفا جواب سوال منو بدین منتظر جوابهاتون هستم)
از صبح متوجه شدم خیلی از دوستهای خوبی که تو این مدت باهاشون
اشنا شدم هر کدوم به یه دلیلی دارن میرن
دلم گرفته
خیلی احساس تنهایی میکنم
این شاخه گلو تقدیم میکنم به تموم دوستهای خوبم
امیدوارم همتون مثل این گل با طراوت بشین و دوباره برگردین
البته عمرتون مثل گل نباشه
(بعضی از بچه ها گفتن که چرا قسمت نظر خواهی این پست فعال نیست
خوب من اینطوری راحت ترم دوستهای گلم میتونن نظراتشونو در مورد این پست
توی پست قبلی بنویسن)
من می بینم صورتمو تو اینه
با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی میخواد
اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمیشه هر چی می بینم
چشمامو یه لحظه رو هم میزارم
به خودم میگم این صورتکه
می تونم از صورتم برش دارم
میکشم دستمو رو صورتم
هر چی باید بدونم دستم میگه
منو تو ایینه نشون میده
میگه این تویی نه هیچ کس دیگه
جای پاهای تموم قصه ها
رنگ غربت تو تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا
ایینه میگه تو همونی که یه روز
می خواستی خورشیدو با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونت شده
داری بی صدا تو قلبم می میری
میشکنم ایینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
ایینه میشکنه هزار تیکه میشه
اما باز تو هر تیکه اش عکس منه
عکسها با دهن کجی بهم میگن
چشم امید رو ببر از اسمون
روزها با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی میدن تمومشون
از همه دوستهای گلم معذرت میخوام و شرمنده که به هیچ کدومشون سر نزدم حتی خبرشون نکردم که من بروزم تو اولین فرستی که بتونم جبران میکنم